تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( عباس معروفی )
پیچک( عباس معروفی )
شعر وادب پارسی

عباس معروفی



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

واقعه

**

می‌گویند خدایان را

که می‌بینی باید بگریی
از دیدن توست که گریه می‌کنم؟
یا سنگینی کاه؟
«پدر! کسی فریاد می‌زد...»
«خواب بد دیدی؟»

«نه، "جرس" را دیدم.
پدر! صدای قلم نی بر کاغذ
نمی‌دانی از جنس چیست؟»
«نه، حالا نه
فردا حافظ می‌خوانیم.»

چرا پنهان کنم؟
راز آن است که
کس نداند
اما خدا می‌داند.
و تو هنوز نمی‌دانی
که من
چقدر دوستت دارم.
«واقعه‌ی خود را به کس مگو!»

تو که فریاد نمی‌زنی!
هرچه شمع می‌دانستم
فوت کردم که داد نزنی
اینجا شمع را فقط
بر مرده روشن

می‌کنند.

...
بر مرده‌ی خورشید

چشم که باز کردم
نداشتی فوتم می‌کردی؟

شعله‌ی چند هزار شمع
بر تنم می‌رقصيد
يا تب داشتم و
می‌سوختم؟
يادم باشد اين‌بار

رد نگاهت را بگيرم.


از بهشت آمده‌ای؟
پس چرا لباست
از جنس فریب نیست؟
این نرگس‌های من
برای توست تا
پیش‌مرگ جوانی‌ات شوند.
شمع روشن کنم دیده شوی؟

در غروب سرخ گونه‌ات
آنجا که خورشيد و ماه
در اقيانوس
غرق می‌شوند
هنگامی که نگاهت را می‌دزدی

در بی‌مرزی ملکوت
هنگامی که سرت را
در بغلم پنهان می‌کنی
تاريک روشنای صبح
هنگامی که تنم را نفس می‌کشی
ديدنی می‌شوی.

هر چقدر بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز بر تنت
گل به گل جوانه می‌زنم
تا تمام شوی
تا تمام شوم.
...
از شیره‌ی جان تو مکیدن
تا کجا می‌برد مرا؟

راه نمی‌روم که
می‌دوم
خسته نمی‌شوم که
اين راه
خاکستری هم باشد
در مقصدش
تو ايستاده‌ای
بلندبالای من!
فقط بگو
کجای زمين
می‌رسم به تو.

 

 

عباس معروفی

http://gtalk.ir/thread172097-7.html
 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 714

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عاشقانه‌ها
...

**

چه جوری فرار کنم
که مرا بگيری؟
چه‌ جوری بجنگم
تا اسيرم ‌کنی؟

اگر بگويی "بوسم داشته باش"
"بوست دارم" را
به تالار لغات نمی‌برم
پيش از جنگ
تقديمش می‌کنم به ديگران
مثل آتش
حتا اگر به کوه قفقاز زنجير شوم.

به جای پيرهن
زندگی‌ام را تنت می‌کنم.

دلم را گوشه‌ی واژگانم
گره می‌زنم
راه نرو!
تو به جانِ آویخته‌ام
بوسه بزن
تا دستان زندگی خط بخورد.

اين باران
بند نمی‌آيد
آه می‌کشم
و به آسمان فوت می‌کنم.

هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست.

 

عباس معروفی

http://gtalk.ir/thread172097-7.html

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 711

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

وقتی هستی

**

هيچ‌کس زودتر از من
لبخند نمی‌زند
به روی تو
حتا بيداری!

تو می‌دانی
از مرگ نمی‌ترسم
فقط حيف است
هزار سال بخوابم
و خواب تو را نبينم.


هيچ‌کس زودتر از من
به باز شدن چشم‌هات نمی‌رسد
حتا خورشيد.

وقتی نيستی
بهانه می‌گيرد
دلم
تلخ می‌شود
سر راه
يک چيز شيرين هم بخر
نان و يک چيز شيرين.

دوستت داشتم
يا بوسم کردی؟

در آينه
گلی بر سينه‌ام
خندان و صورتی
شکفت.
دست‌هام
يادت نيست
کجا حلقه شد؟

کی از بغلم رفتی
که نفهميدم
و از سرما
مردم؟

چتر نداشتم
قطره قطره در خودم
می‌چکيدم.

ديگر دلم در تنم
بند نمی‌شود
آقای من!
به دادم برس.

 

برف امان نمی‌داد
می‌سوختی در تب
ملافه را پس زدم
نه برف امان می‌داد
نه آن ملافه‌ی سفيد.

دست‌هام را صليب می‌‌کنم
جلو ميزت
رو به زندگی
و هر چيز سخت.

مصلوب ‌می‌شوم
با تاجی از گل
و رد انگشتانت
تنم را
شيار شيار
شعله‌ور می‌کند.

يک وقت
اشتباهی مرا پاک نکنی!
هر وقت پاک‌کن دستت بود
بگو از روی کاغذت بروم کنار.


وقتی هستی
همه‌ی هستی‌ام را
با لبم
می‌گذارم روی شانه‌هات.

وقتی هستی
نگاهم تاب نمی‌آورد
مثل رنگ
روی تنت شُره می‌کنم.

وقتی هستی
هيچ چيز کم نيست
خدا هم هست آن بيرون
جای پاش هم هست بر برف
چقدر رقصيده بود آن شب!

 

 عباس معروفی

http://gtalk.ir/thread172097-7.html

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 635

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دنيای رمان

**

دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم

من و تو
دو نفريم

دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو.
چقدر دنيای رمان

قشنگ است نيمه شب
کاش ‌می‌توانستم

دست‌هات را بگيرم
و تو را بنويسم

کاش نقاشی بلد بودم.
دوست داشتن تو

زيباترين گلی ا‌ست
که خدا آفريده

گفته بودم؟
آنقدر شوق‌انگيزی

که سجده می‌کنم
تو را

بلند بالای من!
خيال کن از جنس آتشم.

از همه‌ی دنيا که بگذرم
از آغوش تو

چشم نمی‌پوشم
آقای من!

نمی‌پوشم.
تو

شعر بگو
من تو را می‌نويسم

تو حرف بزن
من مست می‌شوم

سير که نمی‌شوم!
داشتم با خدا

يک‌قل دوقل بازی می‌کردم
تا ديدمت

سنگ‌ها را ريختم توی دامنش
دويدم به سوی تو.

توفان
همه چيز را برده بود

ملافه را کشيدم
که تو را باد نبرد

بانوی من!
حالا همه چيز

جزيی از توست
زمين و آسمان و خدا.

اگر خدا نيستی
چرا تکی؟

يگانه‌ی من!
توی شعر بگو

زندگی من با تو
عاشقانه است

تو با دست‌هات
من

و بوسه‌هام.
خورشيد و خنده‌هات

مال من
بهار و بودنت
مال من
دلم را به گردنت می‌آويزم

من و نگاهم مال تو.

 

عباس معروفی

http://gtalk.ir/thread172097-7.html

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 634

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آنهمه جوهر
می‌خواهم خدا

بین مرگ من و بوسه‌های تو
گيج شود

آنهمه شراب يادت رفت
قلبم را مشت ‌کنی

قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟

می‌خواهم تو را
جوری پرستش کنم

که خدا خودش را
از اول خلق کند.

آنهمه رنگ‌ يادت رفت
يکيش را تنت کنی

دنبال دگمه نگردد دستم؟
می‌خواهم خدا را

توی بغلت پرپر کنم.
آنهمه خدا يادت رفت

يک آدم هست
برای ستايش تو؟

می‌خواهم موهام را شانه نزنم
انگشت‌هات گير بيفتد

لای موهام.
آنهمه بوی جنگل يادت رفت

در موهات گم شوم
نترسی يکوقت؟

می‌خواهم کاری کنم
که خدا مرا ببرد توی لباس‌های تو

و تو
توی لباس‌های پاره پاره‌ی من
دنبال خودت بگردی.

آنهمه جوهر چرا يادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم؟

 

عباس معروفی

http://gtalk.ir/thread172097-7.html

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 643

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عاشقت باشم می‌میرم
یا عاشقت نباشم ؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آیم

تا آخر راه
و هیچ نمی‌پرسم از تو
هرگز .
عاشقم باشی می‌میرم
یا عاشقم نباشی ؟
این‌که عاشقی نیست
این‌که شاعری نیست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من !

به حساب من نگذار
و نگذار بی‌تو تباه شوم !

با تو عاشقی کنم
یا زندگی ؟

در بوی نارنجی پیرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و دنبال دست‌هات می‌گردم
در جیب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می‌گردم

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم .
بی تو زندگی کنم

یا بمیرم ؟
نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من .
باشد ؟

بی تو زندگی کنم
یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو .
با تو بمیرم
یا بخندم ؟

امشب اسبت را می‌دزدم
رام می‌شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نیستی تباه شوم .
بی تو
اول و آخر کجاست ؟
واژه‌ها را نفرین می‌کنم
و آه می‌کشم
در آیینه‌ی مه‌آلود
پر از تو می‌شوم
بی‌چتر .

من
بی‌تو
یعنی چی ؟
غمگین که باشی
فرو می‌ریزم
مثل اشک .
نه مثل دیوار شهر
که هرکس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است .
تو بیش‌تر منی
یا من تو ؟

در آغوشت
ورد می‌خوانم زیر لب
و خدا را صدا می‌زنم .
آنقدر صدا می‌زنم که بگویی :
جان دلم !

 

عباس معروفی

http://gtalk.ir/thread172097-8.html

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 638

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز

آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش

همه در خواب من بودند
تا بفهمند نگاه من شیداتر است

یا صدای تو عاشق‌تر.
و زمین در چرخش خود مکثی کرد

تا مزه مزه کردن این لحظه
لَختی به طول انجامد

و دل من آرام گیرد.
آن‌همه دشت بی‌انتها

آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس

آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
سرد و زیبا

آنجا مبهوت باد
همه در خواب من بودند.

 

عباس معروفی

http://gtalk.ir/thread172097.html

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 663

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

از عاشقي دلتنگ تر . . .

 **

نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم
یا از عاشقی

دل‌تنگ‌تر!
فقط می‌دانم

در آغوش منی
بی آن‌که باشی

و رفته‌ای
بی آن‌که نباشی.

عيد امسال هم
می‌توانم تنهايی سوت بزنم

همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بينم.
لبخند يادت نرود!

تشنه‌ام
و تو نیستی.

مثل آب باران
گودی کمرم را

با نوازش دست‌هات
پر می‌کنم

تا از خشک‌سالی نبودنت
زنده برهم.

دست‌هات مال کمر من؟

از اين تنهايی هزارساله
خسته‌ام

از بس تنهايی غذا خورده‌ام
تا لقمه‌ای نان به دهن می‌گذارم

باران شروع می‌شود
و من چتر ندارم
تو را دارم.

می‌دانی؟
می‌دانی چرا بند نمی‌آيد

اين باران؟
خدا از خجالت آب شده

........

عباس معروفي

 http://mathilda.blogfa.com/cat-22.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 658

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 

عباس معروفی

 http://kafiketab.blogfa.com/category/41

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 632

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد

 بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس

جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند،

 تنهایی تو کامل می شود.

 

عباس معروفی

http://kafiketab.blogfa.com/category/41

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب پنجم, | بازديد : 1412

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

"دوستت دارم" را
در دستانم می‌چرخانم

از اين دست به آن دست.
پس چرا

هروقت می‌خواهم
به دستت بدهم نيستی؟

چرا اينجا نيستی
تا "دوستت دارم" را

از جنس خاک کنم،
از جنس تنم،
و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟

بگذار "دوستت دارم" را
از جنس نگاه کنم

از جنس چشمانم
و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.

 

عباس معروفی

http://kafiketab.blogfa.com/category/41

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب چهارم, | بازديد : 657

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

جز معصوم کسی در حوضخانه نبود،

 انعکاس صداش انگار روی آب حوض

 موج می خورد و ماهی ها از ترس سر به زیر آب می بردند.

 یک لحظه به فکرم رسید ماهی ها

 از ترس آدم ها ماهی شده اند

 و به آب پناه برده اند،

 ولی آنجا هم در امان نیستند...

 

عباس معروفی

http://kafiketab.blogfa.com/category/41

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب چهارم, | بازديد : 679

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

عزيز دلم، می دانی سیم آخر چیست؟

همه خيال می کنند که سيمِ آخر ساز است.

 حتا يک نوازنده بی سواد روی صحنه زد به سيم

 آخر تارش گفت: اين هم سيم آخر. اما سيم آخر

 يعنی وقتی می رفتند قمار، سکه زرشان را که می باختند،

 جيب شان را می گشتند، آخرين سکه ی سيم را هم

 به قمار می زدند. می زدند به سیم آخر،

به اميد بردن همه هستی،

يا به باد دادن آخرين سکه ی نيستی.

من هم دلم می خواست در این قمار بزنم به سیم آخر،

 اما گلستان به من گفت: «ببین زری که باختی اصل بود؟»


رفتم توی فکر...

 


عباس معروفی

http://kafiketab.blogfa.com/category/41

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب چهارم, | بازديد : 677

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان می رود
 که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل

 

 حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید؛ یک شعر از فروغ،
 تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین،
جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم.
*
شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم
 توی کله مان؟

 بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رويم و توقع داریم
 در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده
 و با لبخند می گوید بفرما.

 

*
آفتاب یک ور می تابد و ماهی های چشمه ی آن باغ هم
از شادی پشتک می زنند. غافلیم که دیگر خبری از این خوش

 

 خیالی ها نیست، وضع روزگار از جنس اعتماد نیست، هر چیزی
 یکجا بماند کرم می گذارد و آدم هم از این قاعده مستثنا

 

 نیست. نیست. نیست. شوخی نیست. موضوع جدی ست.
گاهي‌ چيزي‌ كوچك‌ مي‌تواند با سرنوشت‌ آدم‌ بازي‌ ‌كند،

 

گاهي‌ آدم‌ نامه‌اي‌ را بي‌دليل‌ حفظ‌ مي‌كند كه‌ بعدها همان‌
نامه‌ سند محكوميتش‌ مي‌شود.

 

*
محاصره شده ایم. در یک صفحه ی مانیتور و جعبه ای که هزاران
 عکس و نامه و خاطره و نوشته و فیلم و موزیک را بلعیده و هروقت

 

 بخواهیم بالا می آورد محاصره شده ایم. ژاپنی ها می گویند
 هر چیزی که یکماه در کشویی مانده و سراغش را نگرفته ای
 دورش بینداز.

 

 و من می گویم هر چیزی هم که شاخت می زند دورش بینداز.
و این چند روز بیش از سی گیگ عکس و مطلب از کامپیوترم بیرون ریختم.

 

 عکسهایی که نسبتی با من نداشت، نامه ها و مطالبی که دیگر
 نمی خواستم، ای میل هایی که روی هم تلمبار شده بود،

 

 و چند داستان و رمان نیمه تمام.
سبک شدم. تمیز و مرتب شدم. حالا احساس یک مسافر
 سبکبار را دارم. پسر خوب و آقا.

 

 

 


عباس معروفی

 

http://kafiketab.blogfa.com/category/41

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب چهارم, | بازديد : 692

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بوی تنت را

خدا

در دست های من می جُست

از رد پای تو

به خوابم آمده بود.

تنهاتر از همیشه

نام تو را

بر لبان من کشید و گفت:

عشق من!

چقدر لاغر شده ای؟

لاغر و دلتنگ.

 

عباس معروفی

http://kafiketab.blogfa.com/category/41

برچسب ها : ,

موضوع : عباس معرفی ، خواب چهارم, | بازديد : 692

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد